سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
تنها هنر
 
تنها هنر
   1   2      >

جمعه 29/2/91 :: 12:42 صبح ::  نویسنده : ali.s



موضوع مطلب :

"ما از جستجو باز نخواهیم ایستاد
و پایان همه جستجوهای ما
رسیدن به نقطه آغاز است
و شناختن آن نقطه برای نخستین بار.


شوشا گوپی یا همان شمسی عصارمتولد 2دی1314تهران درگذشت 2فروردین 1387
نویسنده ترانه سرا فیلم ساز خواننده ...بود.
خواننده ای بود که به سه زبان فرانسوی انگلیسی و فارسی میخواند و مینوشت. شوشا در تهران زاده شد ودر همان شهر به مدرسه فرانسوی ها فرستاده شد در 16 سالگی برای تحصیل راهی فرانسه شد و در رشته ادبیات فرانسه از دانشگاه سوربون فارغ‌التحصیل شد.
او در نوجوانی به پاریس رفته و در آن جا درس خوانده جامعه روشنفکری آن رفت و آمد و درآن نقش داشته است.
خانمی بسیار مهربان و گشاده دست و اهل مطالعه کمتر کتابی در باره ایران و فرهنگ ایران بیرون می آمد که او ندیده باشد یا از آن بی اطلاع باشد. او که در ابتدا خود را سخت تنها احساس می‌کرد، به اشعار ورلن و بودلر علاقه یافت. بیشتر اوقات در حال خواندن مقاله و کتاب و مجله و ....بود. بسیاری را هم خود او به خوانندگان مجلات جدی ادبی و فرهنگی معرفی کرده بود. آمیزه ای بود از خصلت ها و ذوق شرقی و عقل غربی. مایه جانش از ایران بود و نگاهش از غرب. و عاشق موسیقی بود، از جمله موسیقی فولکلوریک میهنش ایران. شیو? خوانندگی ژولیت گرکو را سخت می‌ستود، و می‌توانست صدا و سبک او را به نحو کاملی تقلید کند. چندی طول نکشید که شوشا شروع به سرودن ترانه‌های فرانسوی و فارسی کرد و در کافه‌های پاریس هم آواز می‌خواند. در دهه‌های شصت و هفتاد، وی 14 صفح? موسیقی پر کرد که از نظر ترکیب شعر و کلام و ملودی، آثار درخشانی هستند
بانوئی خوش قلب که همیشه نگران ایران بود و همیشه خبر ها را دنبال میکرد و اگر خبر ناگواری از ایران میشنید ناراحت میشد
شوشا دختر آیت الله محمد کاظم عصار، روحانی ایرانی و استاد فلسفه دانشگاه بودکه از نوادگان پیامبر اسلام به شمار میرفت.شوشا نگاهش به اسلام برخاسته از عرفان بود که در آن پر از گذشت و مهربانی بود تا انتقام و خونریزی.او نگاهش به اسلام متفاوت بود او خواننده بود که در اسلام به آن نگاه درستی نیست او حجاب متعادلی داشت و..... او همیشه از تندرویان اسلامی انتقاد میکرد.
هم? آنان که با شوشا آشنا بودند نه تنها سخت تحت تأثیر طبع آرام و مهربان وی قرار داشتند، بلکه نگاه او به
اسلام به عنوان مذهبِ عشق نیز متاثرشان می‌ساخت. اسلامی که او بدان اعتقاد داشت بکلی با چیزی که
روحانیونِ وهابی و آخوندها نماینده‌اش هستند تفاوت داشت و با جنایت‌هایی که به نام دین مرتکب می‌شوند هیچ
سنخیتی نداشت
در یکی دو سال گذشته فرصتی برایش پیش آمد تا دوباره از ایران دیدن کند و به آسیای میانه هم برود. شیفته بخارا و سمرقند شده بود.
کنجکاوی در حیط? اندیشه و فرهنگ، و همچنین اعتلای معنوی، وی را به محافل هنرمندان و نویسندگانی کشاند که گِردِ لویی آراگون جمع شده بودند شوشا مجذوبِ شگفتی‌های رمانتیک روشنفکران چپ و کمونیست همچون لویی آراگون و ژان پل سارتر شده بود اما زمانی که به نوشتن کتاب خاطراتش پرداخت، نه تنها از هر چه نشان چپ داشت دلسرد شده بود، بلکه با تمامی موضعگیری "ضد بورژوایی" روشنفکران فرانسوی در افتاده بود.
شوشا نه تنها در فرانسه که در انگلستان هم در میان اهل فکر و ادب شناخته بود. سال پیش که کتاب "دختری در پاریس" با ویرایش نو در لندن منتشر شد، در مرکز فرهنگی فرانسه در لندن مجلسی برپاشد.
از سیاستمداران نامدار تا نویسندگان و دانشگاهیان همه در آن مجلس حضور داشتند و شوشا با آن لحن ویژه و مسلط به زبان انگلیسی با انتقاد از فرهنگ و سیاست در ایران و شرق و نیش های جان دار به فرهنگ غرب
شوری به پا کرد.


شوشا که در سال 1961 با یک کاشف و فروشند? تابلوهای نقاشی به نام نیکلاش گاپی ازدواج
کرده و به لندن نقل مکان کرده بود، حالا دیگر به زبان انگلیسی تسلط کامل پیدا کرده و به این زبان
حرف می‌زد، می‌نوشت، و آواز می‌خواند، و تصنیف‌هایی می‌ساخت که تاثیر بی‌چون و چرای جون


بایز و باب دیلان و موسیقی "بلو گراس" را نشان می‌داد. هر چه می‌نوشت و می‌سرود، ذوق بارز
ملودی را در خود داشت. شوشا به کرات در گفتگوهایش با نگارنده اظهار داشته است که می‌توان
هارمونی و ریتم و تنظیم ارکستر را به حداقلی که قواعد موسیقی اجازه می‌دهد کاهش داد، و این
قواعد را حتی یک آدم بی‌خدا هم می‌تواند یاد بگیرد، اما ملودی از خدا نازل می‌شود و نه از جای دیگر.
شوشا تا دهه‌های هشتاد و نود هم به اجرای موسیقی ادامه داد و از جمله در مراسم تدفین
دوست شاعرش تد هیوز در صومع? "وست‌مینستر" آواز خواند. در این دوره، او همانند سال‌هایی
که میان نویسندگان و هنرمندان پاریس زندگی کرده و برای خود جا باز کرده بود، در میان
روشنفکران انگلیس هم دوستان و نزدیکان بسیار یافته بود. در مدت کوتاهی بر زبان انگلیسی
تسلط پیدا کرده بود و پس از طلاقش از نیکلاس گاپی، آثار بسیاری به انگیسی نوشت. در وصف
استعداد بارز وی همین بس که هنگامی که به زبان سوم (انگلیسی) شروع به نوشتن کرد
بی‌تردید بهتر از بسیاری نویسندگان دیگر می‌نوشت که انگلیسی زبان اول‌شان بود. و این یادآور
کاری است کارستان که تنها جوزف کنراد از پس آن بر آمده بود.


راجر اسکوروتون نویسنده فیلسوف و پرفسور دانشگاه آکسفورد در روزنامه گاردین شوشا را یکی از برجسته ترین زنان ایرانی نسل خود خواندویادآور شد چگونه او به سه زبان و فرهنگ کاملا متفاوت (ایرانی فرانسوی انگلیسی)تسلط داشت که او را یکی از چهره های سرشناس روشنفکران قرار دادهمچنین خود روزنامه گاردین از او پس از مرگش تجلیل کرد.
پس از آن که تشخیص داده شد که سرطان دارد، شوشا که در بستر مرگ بود مقاله ای برای روزنامه گاردین
فرستاد و در آن در باره فر ایزدی و نقش آن در دورداشتن شاهان از کارهای اهریمنی نوشت و از زردشت
و فردوسی و نبرد میان اهورا مزدا و اهریمن سخن گفت. مهم‌ترین کتاب‌های او یکی همان کتاب "دختری در
پاریس" دربار? دور? زندگی‌اش در پاریس است و دیگر کتابی است در زمین? دور? کودکی‌اش در ایران به نام
اسب عصاری" (1988). این کتاب، حکایت بی‌نظیری است دربار?ّ تمدنی که به دست روحانیون معروف ایران به نابودی کشیده شد.
شوشا استعداد غریبی هم در داستانسرایی و نوشتن کتاب‌های مسافرتی داشت. کتاب او به نام "سه سفر
به خاور میانه" (2001‌) اثر درخشانی است که می‌کوشد نشان دهد چگونه مسلمانان خاور میانه تلاش می‌کنند
با جهان مدرن کنار بیایند
از آخرین کارهای او سه برنام?ّ رادیویی برای کانال 3 بود در سال 2006 دربار? فیلسوفان روشنگری که
پدرش از آنان تأثیر پذیرفته بود (ابن سینا، غزالی و صوفیان) و در این برنامه‌ها کوشیده بود فلسف? مهر
و عطوفت خود را نیز تشریح کند و اعتقاد به ایمان جهان‌شمولی را که در تمامی زندگی پرتلاطم خود بدان
توسل جسته بود بیان نماید
او برای دو پسرش و دوستان آنها، چیزی بیش از یک مادر بود. او برای هم? آنها تجسمِ حکمتِ عشق بود،
همان عشقی که در آثار متفکران صوفی یافته بود.
اینکه شوشا با قناعت زندگی کرد، تا حدی که بسیاری فکر می‌کردند مدام با مشقت و مذیقه دست و پنجه نرم
می‌کند، هر از چندی مهمانی‌های جانانه‌ای به راه می‌انداخت و همه جا قدمش را گرامی می‌داشتند و از آنجا
که در پذیرش و پراکندنِ مهر و عطوفت بس گشاده دست بود، توانایی غریبی هم در آشتی دادن دشمنان داشت
به نحوی که فلسف? خود او را در زندگانی به تمامی موجه می‌ساخت
در گفت و گو، حتی در زمانِ بیماری آخرش، شادمان و سرزنده بود و آکنده از اشارات و کنایات و بصیرت
بود، و هنگامی که دیگر قادر به خواندن نبود، اشعاری به هر سه زبان (فارسی، انگلیسی و فرانسوی) از بر
می‌گفت. اما هرگز سواد و معلومات بی‌نظیر خود را به رخ دیگران نمی‌زد، و همواره در آثار خود به ریش
حماقت‌های دنیا با مهر و عطوفت می‌خندید
در واقع، در بستر مرگ نیز نمونه و مای? الهامی بود برای هم? آنان که دوستش می‌داشتند.
آذر نفیسی نویسنده و استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه جان هاپیکینز آمریکا که در سال های اخیر با او دوستی نزدیکی داشت درباره شوشا چنین میگوید
که در حال مرگ باوجود اینکه صدایش گرفته بود و درست نمیتوانست حرف بزند، با او که صحبت میکردم
خیلی آگاه بود که مدت زیادی را ندارد و خیلی شاد هم بود و راجع به مولانا صحبت میکرد. یاد نویسنده
اروپای شرقی میفتم، تزبان تدوروف، که میگفت حتی وقتی در مقابل دروازه مرگ ایستاده ایم و بنظر میآید که
حق انتخابی نداریم، بازهم حق انتخاب داریم. این حق انتخاب این است که چگونه به مرگ نگاه کنیم. شوشا
کتابی نوشته بود در ارتباط با سفر به اردن و سوریه و لبنان که کتاب بسیار زیبا و ظریفی است و بیشتر در
رابطه با مسائلی صحبت می کند که این روزها کسی راجع به آنها صحبت نمی کند، مردم و فرهنگ وتاریخ.
از او دو پسر مانده است به نام‌های داریوش و کنستانتین. شوشا (شمسی) گاپی، خواننده و نویسنده، به تاریخ
24 دسامبر 1935 به دنیا آمد و روز 21 مارس 2008 درگذشت.
شوشا موخره کتاب دختری در پاریس را با شعری از الیوت آغاز کرده که می گوید:
"ما از جستجو باز نخواهیم ایستاد
و پایان همه جستجوهای ما
رسیدن به نقطه آغاز است
و شناختن آن نقطه برای نخستین بار."
بعد شوشا خودش چنین ادامه می دهد " قرن ما قرن تبعید است. تبعید از تاریخ، ار خودکامگی، از فقر، از
زندگی، حتی از عشق. و هر تبعید امروز با تبعید بعدی متفاوت است."






موضوع مطلب :
دوشنبه 4/2/91 :: 4:10 صبح ::  نویسنده : ali.s

زنده یاد فروغ فرخزاد



بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم




موضوع مطلب :
در راه طبیعت تا هستی

دیوارها بیشتر نامهربانند

دیوارهایی که با شاش استعدادها خیس شده‌اند،

دیوارهایی که با تف‌ اختگان شوریده بر جان امتداد می‌یابند

دیوارهایی که کوتاه نشده‌اند، حتی اگر هنوز زاده نشده‌ باشند

دیوارهایی خاموش که پیشاپیش

گرداگرد میوه‌های زهدان‌ها حلقه بسته‌‌اند…

پختگی منعطف شکسپیر

شرارت را فرا می‌خواند.

ذاتش، که چنان بهت، به ابهت باید در او نگریست،

با گذشت زمان‌

(با اشارات ممکن غیاب زمان)

بهره‌ی مضاعفی می‌شود که بر همه‌ی آپارتمان‌ها می‌بندند

آپارتمان‌هایی که صحنه‌گردان

گستاخانه به آن‌ها ‌خزید‌ه ‌است.

تنها، فریب قطعی‌ست.

و تماشاچی

چنان خزنده‌ای نابهنگام

در روز سنت ژرژ سینه‌خیز می‌رود

و در صفرای نقادی‌ها حمام آفتاب می‌گیرد…

و اینان، چنان گستاخند

که حتی نقشه‌ی آرزو را ترسیم می‌کنند

احساس آسودگی می‌کنند

آن‌ها شواهد زودگذر سبعیت بی‌امانند…

طبیعت نشانه‌ای است

که اگر خاموش نباشد

خود را انکار می‌کند.

حتی نرینه‌ای که دری را می‌گشاید

لال می‌شود

چرا که جان همیشه به پیش می‌رود

و هر چیزی پشت سرش متوقف می‌شود…

او نیز چنین بود.. هملت!

یک دست نداشت

و غروب از میان آستین خالی‌ کتش بالا می‌رفت

انگار در آلت مردی کور جاری می‌شود

که شاید موسیقی آن را گاز گرفته‌ است.

طبیعت، در تحقیر شهر، هم‌دست‌مان بود

با شاش ستبر خزه‌های واژگون

بر قله‌ی طلایی قدرتش

و در انتظار هزارپای شراب بود

تا به پروانه‌ای بدل شود

ولی آن‌قدر زنده نماند تا آن را ببیند

چرا که یک روز شراب را تحقیر کرد

روزی که هملت از فرط عطش

رگ‌های اسبش را برید

تا خونش را بنوشد…

و چنین بود که به تقدیر به اجنه واگذار شد

و از اسرار به ظاهر نامکشوف محروم شد،

و او ایستاده میان خود و خویش

بر مغاکی مویه کرد.

از آن پس، فقط از اعماق مغاک سخن می‌گفت

حتی وقتی از قدیسه‌ای حرف می‌زد

که مالک چیزی جز رنج نبود

رنج خاطرات معشوق رفته‌اش

رنجی چنان کوچک

که به ‌آسانی می‌توانست

در شکاف دندان پنهانش کند.

مهم نیست

که آن‌چه می‌شنیدیم

صدای هیس‌هیس بزاق زنجره‌های خفته بود

که از دهان‌شان بیرون می‌جهید

زنجره‌های خفته، سازندگان پل‌های شبانه،

مخلوقاتی که برای خود گورهای مضاعف می‌آفریدند،

یا نجوای اشباحی که تقاص پیشگویی را پس می‌دادند.

تنها هنر بهانه‌ای نداشت…

زندگی هم اصرار می‌کرد

اصراری پرمخاطره برای نجات ما

حتی اگر مرگ، آرزوی واقعی‌مان بود.

پناه‌گاهی نبود… هیچ‌جا،

حتی در ناهشیاری هم، سرپناهی نبود

ولی او این‌جا بود، هملت، که چون میگسار موتسارت

آلپ‌ها را واژگون کرد

تا یک بطری را

بر پله‌های لرزان هراس از مرگ جا دهد

بدان‌مایه نزدیک به خویش

که تمام ابدیت در فاصله‌ی او با خودش جا می‌شد

و در حضورش

خنجری که برای کشتن گوسفندی بالا می‌رفت

توان بریدن نداشت

و قلع گداخته با حروف تعمیدی کهن

به اشکال نخستین خویش برمی‌گشت

هراس اما همیشه بود.

او در فاصله‌ی کوبنده‌ی ابدیت می‌زیست،

و ناچار بود زخم‌ها را درمان کند.

در گور پدرش زندگی می‌کرد

و می‌بایست پسر کودکان باشد…

چهره به چهره‌ی روح موسیقی،

ناچار بود با دسترنج فاحشه‌ای زندگی کند

یا به بهای یک سگ.

آه، نه چون او همه چیز را می‌دانست، که چون خوب دریافته ‌بود

که خودخواهی، خود را بالا نمی‌آورد

از آن پس ‌که خود را تا خرخره جا می‌کند

هضم می‌شود و از نو آغاز می‌کند…

نه چون او می‌خواست فرزانه باشد،

چنان ستونی چوبی

که می‌خواهد در میان ستون‌های سنگی جا بگیرد

نه این که می‌خواست خود را با تهوع به سکوت فرا بخواند

وقتی با کف اتاقی کهن روبرو شد،

که با خون قاعدگی نقاشی شده‌ بود…

فرومایه‌ای نبود،

در اندیشه‌ی واپسین ساعات و آخرین چیزها

که در برج شاه آرتور زندگی می‌کند

آن‌جا که راه خزانه یکراست به مرده شور‌خانه می‌رسید.

نه چون برایش فرقی نمی‌کرد

که بینی سرکج الکساندر بزرگ

همه چیزی را در تاریخ به راه راست کشانده باشد

نه، نه، اما هنوز پوزخندش را می‌بینم

بر مردمی که هر رازی برایشان پوچ است

تهیایی‌ است که تمامی خشم اخته‌گی خویش را

به میان آن پرتاب می‌کنند.

آن که می‌بخشد هنوز خسیس است

اما ما که باور نداریم، همیشه در انتظاریم.

و شاید مردم همیشه توقع چیزی را دارند

چرا که ایمان ندارند….

آن‌ها روشن شده‌اند

ولی نور نمی‌دهند… کم خونند

با این‌ حال برایشان چیزی وجود ندارد، تا وقتی خونی ریخته نشود.

لعنت شده‌اند و هنوز تکفیر نشده‌اند

کنجکاوند و آینه را پیدا نکرده‌اند

آینه‌ای که در آن هلن هلنی

از جهان زیرین به خود نگاه کرد

از پایین

و آن‌ها سخت کرند و می‌خواهند

صدای مسیح را بر صفحه‌ی گرامافون بشنوند.

در این میانه، همه‌چیزی، همه‌چیزی معجزه‌ایست

فقط یک‌بار:

فقط یک‌بار خون هابیل

که قرار بود همه‌ی جنگ‌ها را ویران کند.

فقط یک‌بار بی‌خبری کودکی که دیگر برنمی‌گردد

تنها یک‌بار جوانی و فقط یک‌بار آواز

تنها یک‌بار عشق که در همان دم از دست می‌رود

فقط یک‌بار هرچیزی در برابر میراث و سنت

فقط یکبار رها کردن بند‌های قراردادی و آزادی

و تنها یک‌بار اساس هنر

یک‌بار و تنها یک‌بار همه‌چیزی در برابر زندان

مگر این‌ که خدا بخواهد

خانه‌ای برای خودش

بر این خاک بنا کند…

درخت سبز ولیک بر بالای دیوار می‌پیچد

بر جاده می‌پراکند شکوفه‌های غریبش را.

پنجره راه بر باد مواج گشوده است،

کرد و کارت سبک یا سنگین، فرقی نمی‌کند

اما اگر آنها را زندگی کرده باشی،‌ معجزه‌ایست

که مایه‌ی رشک هر کسی است!

شب، تاریخ را دود کرد، بال‌های بریان را خورد

بال‌های بریده از قوزک پای هرمس را

و آن‌ها را با شیرینی نوازنده‌ی ارگ در خیابان تراژدی پاک ‌کرد.

هملت گفت: «فقط وقتی با مرگ، آرامش خود را می‌سازی،

درمی‌یابی که در نور خورشید همه‌چیزی تازه است،

تن ما آشیانی از کرباس نیست

که به نوارهایی بریده شود…

ناخودآگاه ما اما، حیله در کار می‌کند…

حتی وقتی صدقه می‌دهیم،

سود می‌بریم!

حتی در هم‌بستری،

نه، هنوز نه!

سکس خام‌دستانه‌‌ی آدمیان

تنها به معنای حضور در آن‌هاست، بدون آن‌ها…

و هنوز دل عشق

در گناه می‌تپد.

در این راه،

مشقت تن، بی‌حرمتی و تنبیه جان را به یادت می‌آورد …

آسوده نیستیم،

حتی در حضور کسانی که خوابید‌ه‌اند.

نمی‌دانیم آن‌ها کجا درنگ می‌کنند

وقتی ما جای پای خود را محکم کرده‌ایم،

انگار کسی که گربه‌ای را وزن می‌کند

و می‌بیند که وقتی می‌میرد

ناگهان چه سنگین می‌شود،

در حالی که‌ دیگری

همه‌ی روز به گنجشک‌ها شلیک می‌کند…

آری، شرم مردی هست و شرم زنی.

مرد دیگر نمی‌تواند به جامه‌ی پشمی نگاه کند

و زن؟ فقط در خشک‌سال به دنیا آمده‌‌ است و

پیشاپیش، تملق باران را می‌گوید… »

چندی بعد هملت گفت: «بچه‌ها هرگز با یک جواب راضی نمی‌شوند..

آن‌ها با گنجه‌ای پر از راز بازی می‌کنند

و سرانجام کلید را با خود می‌برند

یا بیمار هستند و پنهانی نامه‌های شاعری زندانی را باز می‌کنند

شاعری که دلش می‌خواست هزینه‌ی اتاق‌ کوچکش را در زندان بپردازد

چرا که بچه‌ها نامه‌هایش را باز کردند.

یا وقتی بیمارند در رویایشان ستونی از آتش می‌بینند

و فریاد می‌زنند: شلاق! رگ‌های خدا.

یا در بیماری نمی‌توانند جانشان را آزاد کنند

از کاردستی‌های بی پایان زنان

که ساخته می‌شود تا آن‌ها را گرم نگه دارد

یا مردی را در نسوجش ببافد و به تصرف درآورد.

یا آن‌که سالمند! چه لحظه‌ی پرشکوهی ‌است

آن‌ دم که تکه‌ نانی به هیچ‌کس تعلق ندارد…

آن ‌وقت شاید از انبار غله بیرون آمدند

و تصادفن آخرین دانه‌ی آخرین محصول سال پیش را لگد کردند

و ناگهان وسوسه‌ شدند

که بر جمجمه‌ی آتش، کلاه‌گیسی طلایی از بافه‌ی گندم بپوشانند.

چنان اسبی از زندگی لبریزند

اسبی که هیچ سواری را غریبه نمی‌داند

جز اندیشه‌ی خودا….

بچه‌ها شادی می‌کنند، فریاد می‌کشند.

یک سال‌ است که با هم‌اند و پشیمان نیستند

برای هر چیزی که معجزه نیست،‌ راه و چاهی می‌شناسند

لکه‌‌های روی لباس‌های تازه‌شان

فقط شتک گل و لای است،

چه آسان شسته می‌شود!

بچه‌ها! آنها نام‌های حقیقی را یافته‌اند، فقط باید تلفظش کنیم.

به میان صحبتش پریدم و گفتم

وقتی حرف می‌زد، انگار سنگ آسیابی بود.

بیا و پیاله‌ای بزن هملت!

می‌خواهی با تنور، روح مزارع، جامی درکشی

یا با شهوت چهار جهت اصلی خون؟

هملت به خود نگرفت و گفت «پو-پا»

پرسیدم: «یعنی چه»؟ پاسخ داد:

«تبتی‌ها همدیگر را این‌طور صدا می‌زنند»

و ادامه داد. «باکره‌ها می‌دانند، آه آری!

آن‌ها ناخوشی یک درخت را می‌فهمند

من اما، جانیان را دیده‌ام.

می‌شود کفل‌های عظیم آن‌ها را تصور کرد

کفل‌های عظیمشان را،

چرا که مرور همان جنایت

آن‌ها را وامی‌دارد که چمباتمه بزنند بدون ‌‌پا

آن‌قدر که زیر شلاق‌های مداوم آماس کنند

و بوی قیر بگیرند…

زن گفت: «تراموا نیامد» و مرد پاسخ داد:

«کشتی که دیر می‌کند، وحشتناک‌تر است

مثل تو که عین یک کشتی می‌روی

و خطی پیوسته در توست، خطی پیوسته زیر توست»

آری… و باکره‌ها ناخوشی یک درخت را می‌فهمند…

و ریسمان‌های تبانی‌های مردانه

همیشه از پیراهن عصمت‌‌ آن‌ها بافته می‌شود

حتی اگر با جوراب‌های زنانه‌‌ای قدم بزنند،

که از گیسوی روسپیان بافته شده‌ است.

«آزادی، می‌دانی،

همیشه خویشاوند نکبت خودخواسته‌است… »



موضوع مطلب :

نمایش های عروسکی

با به کار بردن دو عنوان یک ( سایه بازی ) و یکی ( خیمه شب بازی ) نمایش عروسکی را از هم جدا میکنیم.

در سایه بازی داستان با حرکت چند عروسک که در برار یک منبع نورسایه هاشان بر پرده ی افتاد نشان داده میشد اما در خیمه شب بازی تماشاگر مستقیما عروسک های متحرک با بعد و رنگ را بر صحنه میدید نه سایه هاشان.
عروسک در سایه بازی از جنس پوشش شفاف برای عبور نور از آن ساخته می شد .و گاه از چرم کدر.

اصطلاح هایی برای نمایش عروسکی بوده است مثل ( خیال ) یا ( خیال بازی )
یا ( بازی خیال )خاص سایه بازی بوده و از ( شب بازی ) و (پرده بازی) و ( لعب بازی ) مقصود گاه خیمه شب بازی .

در دوران ما نویسنده نویسنده روسی سامو ئیلویچ می گوید بازی سیاه با عنوان چادر خیال رواج دارد.

(سیاوشگیل) در رساله اش (قره گوز ) گزارش هایی  را میدهد که یاد آور سابقه ی نمایش در ایران است.

در جاهای مختلف ایران از جمله فارس برخی مردم خیمه شب بازی را به نام ( پهلوان کچل ) و (پهلوان کچلک )میخواندد و میشناسند.

دیگر نمایش قره گوز خصوصا بین طوایف ترک چادر نشین از اصل ترک بودند رواج داشت (قره گوز) اصلا نام یک چهره ی عروسک ترک است.

پهلوان کچل عابد ادیب و حتی  مثل همه ایرانیان شاعر است کار مهمش اینست که ملاها را گول بزند و سر به سر زان و جوانان زیبا روی بگزارد....اگرطاسی سرش نبود نمیشد او را شناخت بامهارت عجیبی ادای عربی دان ها را میکرد با آخوند تسبیح می انداخت حدیث میگفت......آخوند و پهلوان کچل کم کم در حال شیفتگی دعا را رها کرده به وجد و سرور رقص می پردازند و شراب می نوشند.

(بازی خیال) نوعی سایه بازی بوده است و در چادر اجرا میشد عروسکها را از چرم یا ماده ی کدر دیگری میبریدند وسط چادر آتش روشن میکردد و سایه ی عروسک ها بر دیوارهای چادر نقش میبست.

(خیمه سرگردان) نوع دیگر سایه بازی بود ملحفه ای را بر سه کنج  دیوار می آویختند و با تعبیه ی منبع نوری در پشت این ملحفه ی سفید پرده ی نمایش سایه میشد که نمایش گران برای تکان دادن عروسک ها به پشت آن می رفتند >

پهلوان کچل با پهلوان کچلک همانست که ما امروزه خیمه شب بازی می خوانیم (خیمه شب بازی) یا (شب بازی) شکل دیگری بود که شبها و در خیمه ای که دردو طرفش دو چراغ روشن بود نمایش داده میشد.

عروسکهای پشت پرده نام دیگر خیمه شب بازی در اصفهان بود.

جی جی ویجی نامی بود که عوام در شیراز به خیمه شب بازی میدادند .

در طهران و اصفهان که از بازیهای مغولی هم بهره و زمینه ای  داشت. نمایشعروسکی پیچیده تر یافته بود ولی شاید دقیق ترین و مجلل ترین این نمایش عروسکی در تبریز بود.

فانوس خیال افزاری بود که سایه و تصویر هم نشان میداد گویا همان چراغ بود که از چین وارد ایران شده بود.

فرهنگ غیاث اللغات آن را اینگونه تشریح کرده است :فانوسی باشد که اندرون گرد آن شمع یا گرد چراغحلقه ی تصاویر از کاغذ تراشیده شده وصل کنند و آن چیز را به گردش در آورند عکس تصاویر از بیرون فانوس با یک گونه لطف مینماید.

وسیله ای دیگری که تصاویر متحرک را نشان میدهد افزار ناشناخته ای به نام (شیشه سی دو پیشه)است.

نمایش در ایران بهرام بیضائی

ادامه دارد.......


 




موضوع مطلب :
چهارشنبه 3/12/90 :: 8:46 عصر ::  نویسنده : ali.s

    
ونسان ویلیام وانگوگ
ونسان ویلیام وان گوگ در سی‌ام مارچ 1853 در شهر گروت زندرت واقع در جنوب هلند به دنیا آمد.
او بزرگ‌ترین پسر تئودوراس وان گوگ (کشیش) و آناکرنلینا کاربنتس بود و چند سال بعد از تولد او یعنی
در سال 1857 برادر مورد علاقه‌ی ونسان(تئو) به دنیا آمد.که به او کمک زیادی کرد.
فرزند یک کشیش پروتستان بود.و سالهای جوانی را به کارهای مختلفی پرداخت.او نامه های فراوانی
برای تئو می نوشت و شاید تئو تنها کسی بود که به و انگوگ کمک کرد

در  یکی از نامه‌ هایش به برادرش نوشت: ‌«گاهی چنین احساس می‌کنم که سوار بر کشتی‌ای هستم
که در کام طوفان است، این هنگامی است که دغدغه‌ها و غم‌ها بیش از حد به من روی می‌آورند؛
باری، گرچه می‌دانم که دریا خطرهائی پیش می‌آورد و در او بیم غرق شدن می‌رود، با اینهمه دریا را
خیلی دوست دارم و در مقابل خطرهای آینده احساس آرامشی می‌کنم.»
در سال 1876 به عنوان معلم و معاون یک مبلغ مذهبی در یک مدرسه شبانه روزی کار می‌کند
او به مذهب پروتستان علاقه پیدا می‌کند و خدمت به فقیران دغدغه فکری او می‌شود و بعد از این‌که از
کار در یک مدرسه الهیات منع می‌شود به یک منطقه حفاری معدن زغال سنگ به عنوان مبلغ غیر روحانی
می‌رود و در این زمان است که از دین تنفر شدید پیدا می‌کند.

او می‌نویسد «باید سعی کنیم معنای واقعی کار هنرمندان بزرگ را بفهمیم استادان مسلم و چیره دست
در شاهکارهایشان ما را به دو صورت به سوی خدا هدایت می‌کنند یکی آن را در کتابی می‌نویسد و
می‌گوید و دیگری در تابلو نقاشی»

 در سال 1880 برای فراگیری هنر نقاشی به بروکسل رفت و پس از چندی تصمیم‌می‌گیرد که یک نقاش
شود در حالی که هیچ کس نمی‌توانست استعداد بی نظیرش را در این کار حدس بزند.
ونسان هویت هنری خود را با رنگهای تاثیر گذار و ساده‌اش اما با ترکیبات فراموش نشدنی خود شکل داد.
او کارگاهی در لاهوگ اجاره کرد و اولین نقاشی آبرنگ خود را در سال 1882 خلق کرد و در سال
1884 بیشتر تابلوهایش تصویر گر زندگی روستایی بودند و در بیشتر نقاشی‌هایش رنگ‌های تیره به کار
رفته بودند که در سبک پاریس رایج نبود زیرا نقاشان احساس‌گرا در آن زمان بیشتر رنگ روشن در
تابلوهایشان استفاده می‌کردند.
در سال 1885 تابلو رنگ روغن سیب زمینی خواران که تابلوی معروف وی میباشد را در سایز بزرک خلق کرد

در اوایل کارش بیشتر از رنگ‌های خاکستری و قهوه‌ای استفاده می‌کرد و این
رنگ‌های تیره به تدریج جای خود را به رنگ‌های زرد‍، قرمز، سبز و آبی دادند.
او برای خواهرش می‌نویسد قصدم این است که پرتره‌های گوناگون متعلق به
یک نفر را نشان دهم یکی از آخرین پرتره‌های ونسان که در پاریس کشیده پرتره
خودش بود که بیانگر تصویر دراماتیک شخصی و هویت هنری اوست.
ونسان سبک‌های مختلفی را تجربه کرد مانند نقاشی سنتی، امپرسیونیسم و نئوامپرسیونیسم، رنگ
کردن به شیوه نقطه‌گذاری، کپی از آثار هنرمندان دیگر، عکسهای چاپی ژاپنی ، پرتره‌های پر احساس و چشم‌انداز مناظر طبیعی.
اما به طور کلی سبک نقاشی وان‌گوگ را می‌توان پست امپرسیونیسم نامید چون بیشتر آثارش دوره
تناوبی زمان قدیم را برای رفتن به ماورای آن دنبال می‌کند
این سبک به غنیمت شمردن احساس‌های روزانه یا استفاده از کار با قلم موی رها شده روی صفحه و به
کارگیری رنگ‌های روشن تاکید می‌کند و به همین خاطر به کار بردن رنگ‌های افراطی و کار با قلم‌مو به
سبک امپرسیونیسم در آثار وان‌گوگ سبکی را به وجود آورد که نقاشان احساسی‌گرای بعد از خود را بسیار تحت تاثر قرار داد.
در تمام نقاشی‌های وان‌گوگ توجه زیادی به جزئیات چیزهایی مانند رنگ و ترکیب شده است و هنوز تعداد
زیادی از تابلوهای پرتره آن به نظر نامتعادل می‌رسد مطالعه دقیق روی آثار ون‌گوگ نشان می‌دهد که او
دقت لازم برای رسیدن به شخصیت کامل مدل‌هایش انجام داده است و این موارد است که سبک بی‌نظیر او را می‌سازند
آثار وان ‌گوگ نه تنها از نظر منتقدین هنرمند و دانش پژوهان بلکه از نظر عاشقان نیاموخته هنر نقاشی از
ارزشمندترین آثار قابل درک در سراسر جهان است
وان‌گوگ از داد و ستد هنر متنفر بود و در طول زندگیش فقط یک تابلو را فروخت و شهرت او بیشتر بر اساس آثار سه سال آخر از دوره کوتاه کاری ده ساله اواست.

رنگ‌های برجسته و کار با قلم‌موی زبر و درشت و نقش‌های برجسته آن نشان از دلتنگی و اضطراب ناشی از بیماری روانی او را می‌دهد که همین بیماری او را به سمت خودکشی راند و در 27 جولای 1890 در سن 37 سالگی به مزرعه گندم می‌رود و به سینه‌اش شلیک می‌کند و دو روز بعد از آن از دنیا می‌رود. جسدش را با گلهای زرد آفتابگردان (رنگ مورد علاقه‌اش) به خاک می‌سپارند و شش ماه بعد از آن نیز برادرش تئو فوت می‌کند.
زمانی که زندگی ونسان وان‌گوگ به پایان رسید این نابغه هنر، جهان را با 1600 اثر هنری بی نظیر ترک کرد و به طور کلی ونسان وان‌گوگ بعد از رامبراند بزرگترین نقاش هلندی است .

یکی از تابلوهای معروف ون‌گوگ تابلوی «اتاق خواب» اوست که برجسته‌ترین وجه آن سر هم کردن دقیق در تقابل رنگ‌ها و رنگ‌آمیزی ضخیم و چشم‌انداز منحضر به فرد آن است
او با استفاده از رنگهای نارنجی ، آبی، زرد، بنفش و قرمز و سبز سعی کرد که مفهوم استراحت و خواب را انتقال دهد. او این اتاق خواب را با سادگی کامل نمایش می دهد
تابلو زیبای دیگر ون‌گوگ شب پر ستاره است که شاید مهمترین تابلوی ونسان وان‌گوگ به حساب آید و فوراً به خاطر سبک بی نظیرش معروف شد ‌دهد

تابلوی مزرعه گندم با کلاغ‌ها در جایگاه یکی از قوی‌ترین و تند خوترین تابلوهای وان‌گوگ قرار دارد و احتمالاً تفسیر و شرح این اثر متنوع‌تر از دیگر آثار وان‌گوگ است

عده‌ای بیان می‌کنندکه تفکر خودکشی وان‌گوگ در این تابلو مشهود است در صورتی که افرادی دیگر در آن سوی منظره صوری، دیدگاه ساده‌ای را کاوش می‌کنند.
از نظر عده زیادی مزرعه گندم با کلاغ‌ها آخرین اثر ون‌گوگ است




موضوع مطلب :

نقالی

نقالی عبارت است از نقل یک واقعه یا قصه به نشر یا نثر که تکیه بیشتر آن بر احساسات تمشاگر است تا منطقشان.

نمایش نقالی چون با موسیقی سروکار داشت بعد از اسلام  از رونق افتاد که نقالی اول به قوالی تعبیر میشد زیرا همراه با سازو آواز بود که بعد ازاسلام به نقل خالی ئاستان منجر شد.

در سه قرن اول هجری که یک چیز بود میتوانست از طرفی حمایت و توجه ایرانیان و از طرف دیگر مخالفت مذهبیان را به سوی نقالی جلب کند وآن این بود که قصه  ی نقالان مربوط به پیش از اسلام و یاد آور آن روزگاران بود.

به نقال هایی که نمایش های را بازگو میکند راوی که بعدها دهقان هم میگفتند.

از اواسط قرن ششم کما بیش روحیه عرفانی در نقالان بروز کرده و وسیله ای برای تبلیغات مذهبی شد که شیعه پس از کسب قوت برای نشر مذهب خود از مناقب خوانن یا مناقیبان استفاده کرد.

شاردن که شش بار به ایران سفر کرده در سیاحت نامه ی خود میگوید میدان تبریز بزرگترین میدانهای عالم است نمایش های در این میدان اجرا شده است.

در عهد شاه عباس در بیشتر شهرهای بزرگ ایران قهوه خانه دایر شده بود که در آن به بازیهای مختلف یا مناظر شاعرانه شنیدن شاهنامه شاهنامه خوانی و...اجرا شده است.

به تدریج انواع نقالی های رسمی مذهبی مانند حمله خوانی روضه خوانی پرده خوانی صورت خوانی و نیز یک نوع مبارزه مناظره هایی که شکل تحول یافته ای مقابله های مناقب خوان و فضایل خوانان بود با نام سخنوری پیدا شد.

حمله خوانی عبارت بود نقل از قسمت های از کتاب  (حمله حیدری) تصنیف رفیع باذل شاعر ایرانی مهاجر به هند.

روضه خوانی یک شکل دیگر از نقالی های مذهبی که عبارت است از داستان های مربوط به کربلا که یکی از مراجع روضه خوانی  برای روضه خوان ها کتاب روضه الشهدا اثر واعظ کاشفی.

معمولا روضه خوان ها را به دو قسمت واعظین و ذاکرین تقسیم کرده اند کار واعظین ارشاد مردم ذاکرین بیان وقایع و حوادث.

داشتن آوازاخوش و اطلاع از موسیقی پایه ی کار ذاکرین قرار داشت ولی چون این نقالی صرفا جنبه ی مجلسی مذهبی داشته است در آن به جای بازی در حرکت تکیه اصلی بر بیان و کلام بوده است.

(پرده داری یا شمایل گردانی) که پرده یا شمایل پارچه ایست که برآن چند مجلس از زندگی و حوادث و مصائب خاندان پیغمبر را بارنگ های تیره نقش کرده اند مانند حادثه کربلاو.....

پرده ی نقل که مانند طوماری در گوشه ای یا میدانی می آویخت لوله ی طومار را در برابر چشم تماشاگرانی که جمع شده بودند کم کم بازمیکرد و حوادث نقش شده را با صدای گیرنده و آهنگ دار و لحن سوگ آور نقل میکرد.

رشته ای از پرده داری که صورت خوانی نام دارد.صورت خوانا صورت های ملائکه بنی آدم معامله ایشان در روز قیامت و .....را به مردم بازگو میکردند.

سخنوری شکل دیگری از رقابت با مناقب خوانان و فضایل خوانان دانست زیرا پس از رسمیت شناختن شیعه که طبعا فضایل خوانی از بین رفت.

دو برادر درویش به نام های خلیل و جلیل سخنوری را در عهد صفویه بنا نهادند که  هدف بزرگداشت خاندان علی بود.

در کنار روایت ها و نقل های مذهبی قصه خوانی و شاهنامه خوانی ادام داشت (سرجان ملکم) که 180 سال پیش در طهران بوده در کتابش (تاریخ ایران) نخستین چاپ 1815 بهترین تشریح را از نقل و بازیگری میکند از اسباب سلطنت ایران یکی قصه خوا ن است که آنرا نقال شاه گویند که از تواریخ اخبار اشعار و....با خبر است.ایران اسباب تماشا بسیار دارند لکن به نوعی که در فرنگستان تقلید رسم است ندارند. قصه خوانا ایشان شخصی واحد مجلس با تمام هستند از تبدیل حرکات و تغیر آواز غضب و حلم و عشق و گدائی چاکری فرمانداری و ....در یک شخص واحد دیده میشود....(درویش صفر شیرازی)از بهترین قصه خوانان محراوراق در ایران است.

(گورانی بژها) ( عاشق ها ) و(عاشق چی ها) که در برابر قصه خوانا مذهبی و حماسی و ملی این دوره گردانان قصه های قهرمانا محلی و عامیانه را میخواندند این قصه های قهرمانان محلی و عامیاه را میخواندند این قصه ها اغلب ترک زبان بودند بخش بزرگ داستان همراه با شعر و موسیقی و آواز بیان میشود.

داستان ها و نقل هایی عامیانه ای بزرگی از راه این خنیاگران حرفه ای به دست آمده است چون کوراوغلی "اصلی و کرم "عاشق فریب که در آذربایجان ایران و شوروی ارمنستان و قسمت هاس شرقی ترکیه نقل می شود.

نقال یکی از چهره های مهم و اصیل بازیگری در ایران است به وجود آوردن  وقفه هایی در بیان آهنگ دادن به کلام بالا پائین بردن به موقع دست و سر کش دادن مطلب گاه نجوا کردن و بی صدا فریاد کشیدن گاه لرزاندن صدا و نیز عوض کردن صدا کوفتن دستها به هم و پا برزمین زدن همچنین معلق نگه داشتن واقعه در جائی حساس تماشاگر را در هیجانی مطبوع نگه می دارند.

هنگام شروع نقل نخست یک پیشخوان که اغلب از دوستان یا فرزند خود نقال بوده است که غزلی قطعه ای شعری از شاعران بزرگ ایران را یه آواز میخواند سپس نقال بالای تختی  که نوعی سکو است میرود برای القائ بهتر داستان عصا یا چوبدستی که ادبا مطراقش میخواندند به دست میگیرد.

در مجلس هائی که نقال به داستان (رستم و سهراب) به مرگ سهراب میرسد بسیاری گریه میکنند برخی از محوطه خارج میشدند تا خبر مرگ سهراب را نشنوند بارها شده است که پول ده ها گوسفند و گاو و...به نقال داده اند تا از کشتن سهراب منمصرف شود.

در برخی مجلس ها سهراب کشی شیرزاد کشی یا اسفندیار کشی  بزرگان محله را به قهوه خانه دعوت میکردند.

در عصر ما نقالی ها هم دراد فراموش میشود که از  خواص شهرهاست که میخواهند تمدن اروپائی به خود بگیرند در شهرها بیشتر و ذر طهران بسیار در قهوه خانه ها جعبه ی کوچکی است که فیلم پخش میکند هم آواز اخبار و ....نقالان کم کم میروند خانه هایشان و میمیرند.

ادامه دارد ....

منبع نمایش در ایران اثر بهرام بیضائی

    









موضوع مطلب :

در زیر روایت هایی آروده ام خلاصه شده از کتاب نمایش در ایران که نویسنده آن بهرام بیضائی است.

نمایش های پس از اسلام

مذهبی که با حمله عرب در ایران حاک شد نمایش را نمیشناخت تا آن را به ارمغان آورد مانع نمایش شد علما بودند که با تفسیر یک آیه شبیه سازی را حرام اعلام کردند.
با وجود حرام و بسته بودن نمایش و در محدودیت بودن نمایش از بین نرفت.

بند بازی چشم بندی و سایر بازیگران منفرد لفظ تماشا که معرف محل آن ها تماشاگاه یا تماشاخانه و کلا به اجراکنندگان ای بازی ها در زبان مردم (لوتی) میگفتند.
نمایش در ان زمان در غربت و محدودیت بود گهگاهی بازیگران دور گرد نمایش هایی برای خندادن مردم اجرا میکردند.نمایش هایی برای همیشه در محدودیت باقی ماندندچنانچه از جنشهای آتش بازی یا پرنده سوزی پیش از اسلام که امروزه تنها آتش بازی چهارشنبه آخر سال به جا مانده است.

جشن ها و نمایش های زیادی اجرا میشد مانند میر نوروزی کوسه گلین کساچی خارتماق که آخری به معنای کوسه در آوردن است.
بعدها یک مایش تخت حوضی درست شد به اسم نوروز پیروز یا حاکم شنبه
جشن دیگری که ادامه یافت جشن شاه سوزی یا دیبمهر بود که ریشه آن نمایش مغ کشی پیش از اسلام بود پس از اسلام چون ممنوعیت راه آن را سد کرد به قیافه ی جشن عمر کشان در آمد که تمسخر برای قربانی کردن عمر و...بوده است

رسم دیگری که مایه های  نمایشی داشت دسته های عزاداری بود که سوگواری در ایران سابقه طولانی دارد ما قبلا ماجرای نوحه بر مرگ سیاوش را از این مقوله شنیده ایم.

نمایشهای مهم و شادی آور عهد صفویه به معنی کچلک بازی و بقال بازی و تخت حوضی بوده است.

عملیات زورگری و پهلئانی وقوالی و نقالی و شیشه بازی و ...را با واژه یعام (معرکه) مشخص کردند.

به بازی هایی که روح مسخره و دلقک گونه و ... داشته اند به آن ها تقلیدمیگفتند و به بازیگر آن مقل یا تقلید چی میگفتند.

لال بازی نمایشی بی سخن قصه های ساده و پر حرکتی بوده استکه با آهنگ جفت بود.

صورتکهای ترسناک آن زمان کخ میگفتند.

در بیشتر شهرها ذوق اقلیت یهود بوده که چون مذهب راه را بر غیر مسلمان نبسته بوده و میتوانسته نمایش بدهد بیشتر دوره گردها یهودیان و کولیان حومه نشین بوده اند.

بازیگران دوره گرد واسطه ای پیدایش نمایش های جدی تر شدند مانند تخت حوضی و همچنین تعزیه.


 


ادامه دارد...


منبع نماش در ایران اثر بهرام بیضائی




موضوع مطلب :

شاید این عجیب‌ترین هدیه تولد چارلز دیکنز باشد، چیزی که رسوایش بسازد و در عین حال دوستارانش را به او نزدیک‌تر کند؛ یک گام جلوتر و باز گامی دیگر تا جایی که بتوان زندگی‌ او را سراسر نظاره کرد و به رازهایش پی برد.

کتاب "زندگی چارلز دیکنز" (Charles Dickens: A Life) به قلم کلیر تاملین، وجوهی از شخصیت و دنیای این نویسنده را آشکار می‌سازد که در تمام این سال‌ها چه بسا از دیده‌ها پنهان مانده بود. این کتاب در آستانه دویستمین سال تولد دیکنز منتشر شد و آن‌قدر خوش اقبال بود که دیکنزبازان بریتانیا و جهان انگلیسی زبان را به خود جلب کند به طوری که در فهرست پرفروش‌ترین‌های سایت آمازون در سال 2011، رتبه ششم را به خود اختصاص داد.

تاملین در این کتاب از دیکنزی سخن می‌گوید که قرابت چندانی با آن شخصیت پیامبرگونه‌ای که از او ساخته‌اند، ندارد. آن دیکنز اولی، یک‌سره پرهیزگار بود و از فضائل دم می‌زد، این یکی دیکنز اما اهل "خیانت" است. آن یکی فقط راست و حقیقت را می‌گفت، این یکی دوز و کلک هم در کارش پیدا می‌شود و آن یکی سمبل مهربانی و بشردوستی بود، اما این دومی گاه به کوچک‌ترین بهانه‌ای روابط خود را با نزدیکانش به هم می‌زند.
بخشی از کتاب

    "شخصیتی کاریزماتیک، جذاب و پرشور داشت که انرژی فوق‌العاده‌ای نیز برای اقدامات نوع‌دوستانه صرف می‌کرد، اما به همان نسبت هم عذاب‌آور، متکبر، کینه‌جو و سنگ‌دل بود... او یک هنرمند بزرگ و یک انسان واقعی بود ... اما تا حدودی شیزوفرن هم بود "

اینجا دیگر با یک دیکنز مطلقا خوب و مقدس سر و کار نداریم، بلکه در برابرمان دیکنزی ایستاده است با نقاط ضعف بسیار و آلوده به بدی، که در عین حال برای زیباتر شدن این جهان تلاش خارق‌العاده‌ای می‌کند؛ شخصیتی پیچیده با خصائلی متضاد که این دوگانگی همواره از نگاه مردم عصر ویکتوریا و مردمان پس از آن پنهان نگاه داشته شده بود؛ بی‌نهایت مهربان با غریبه‌ها، اما ستمکار برای اهل خانه و نزدیکان. پناه زنان و کودکان درمانده، اما هولناک برای همسر و فرزندان:

«شخصیتی کاریزماتیک، جذاب و پرشور داشت که انرژی فوق‌العاده‌ای نیز برای اقدامات نوع‌دوستانه صرف می‌کرد، اما به همان نسبت هم عذاب‌آور، متکبر، کینه‌جو و سنگ‌دل بود... او یک هنرمند بزرگ و یک انسان واقعی بود ... اما تا حدودی شیزوفرن هم بود.»

دختر او در نامه‌ای به جورج برنارد شاو، نمایشنامه‌نویس شهیر ایرلندی می‌نویسد: «لطف بزرگی‌ است در حق من اگر می‌توانستید مردم را متوجه سازید که پدر من آن مرد شریف و خوش اخلاق و شادی‌آفرینی نبود که با جام باده‌ای در دست، دوره می‌گشت در جهان.»

این همه شاید از نگاه برخی هواداران دوآتشه دیکنز، ناخوشایند و غیرقابل بخشش به شمار آید، چنان‌چه ستایش‌ها و تمجیدهای منتقدان از این کتاب، هیچ تاثیری بر دیدگاه‌هایشان نداشته‌است. آنها در این مدت برخوردهای تند و تیزی با کتاب کلیر تاملین داشته‌اند و اغلب مردم را به نخواندن این کتاب دعوت کرده‌اند.

تاملین می‌گوید: «باعث تعجب است... برخی آدم‌ها معتقدند هیچ حرفی نباید گفت که کوچک‌ترین خدشه‌ای به شهرت و تقدس نویسنده بزرگ ما وارد شود.»
معشوقه گمنام دیکنز

الن ترنان در مقام معشوقه سالیان چارلز دیکنز تاکنون در زندگینامه های دیگر او غایب یا کمرنگ بود

اما چیزی که بیشتر باعث ناخشنودی این هواداران اخلاق‌گرا شده، ظهور زنی است در مقام معشوقه سالیان چارلز دیکنز که تاکنون در زندگی‌نامه‌های دیگر او غایب یا کمرنگ بوده است، هنرپیشه‌ای مهجور و جوان که بیست و هفت سال کوچک‌تر از دیکنز پا به سن گذاشته سرشناس بوده‌است. نلی ترنان جذاب، آن کسی بوده که دیکنز خوشی‌های زندگی را در سیزده سال‌ پایانی عمر خود در وجود او جست‌وجو می‌کرده تا جایی که مدام از همسر خود دور و دورتر می‌افتد، آن‌قدر که دیگر حتی تحمل نوازش‌‌های او نیز دشوار می‌شود:

«در اتاق خواب، حائلی میان خود و همسرش قرار داده بود.»

تاملین در کتاب خود این بحث را مطرح می‌کند که احتمال دارد دیکنز به هنگام مرگ در خانه نلی و کنار او بوده باشد، اما بعد «برای فرار از رسوایی، جسد او را به جایی دیگر منتقل می‌کنند» تا در نهایت با حضور انبوه مردمی که ستایش‌گر او بودند در کلیسای وست مینستر به خاک سپرده شود.

ماجرای عاشقانه این دو را تاملین اولین بار دو دهه قبل، سال 1990، در کتابی با نام "زن نامرئی: داستان نلی ترنان و چارلز دیکنز" روایت ‌کرده بود. این جزو نخستین زندگی‌نامه‌هایی است که نام کلیر تاملین به عنوان نویسنده بر پیشانی آن آمده‌است، نامی که بعدها مرتب تکرار شد، یک بار بر جلد زندگی‌نامه کاترین منسفیلد (1998)، بار دیگر بر زندگی‌نامه جین آستین (2000) و دفعه‌ای هم بر کتاب تامس هاردی (2007) تا جایی که امروز به عنوان یکی از سرشناس‌ترین زندگی‌نامه‌نویسان انگلیسی زبان از او یاد می‌شود.

"زن نامرئی..." آن‌قدر دقیق و جذاب بود که جوایز آن سال را درو کند، مانند جایزه یادبود جیمز تیت بلک، جایزه کتاب ان سی آر و جایزه هاثورندن.

در آن کتاب شخصیت محوری، نلی ترنان هنرپیشه بود که در هجده سالگی با دیکنز چهل و پنج ساله آشنا می‌شود و تا همیشه با او می‌ماند. اما این بار چارلز دیکنز خود سوژه اصلی است و در صفحات زندگی‌نامه اوست که معمای نلی ترنان نیز ساده و ساده‌‌تر می‌شود.

در حقیقت، نلی یکی از تاثیرگذارترین شخصیت‌ها در زندگی چارلز دیکنز بود، اما احتیاط و حزم‌اندیشی دیکنز به عنوان مشهورترین نویسنده بریتانیا در فضای اخلاق زده عصر ویکتوریا در نهایت باعث شد که کمتر کسی از او و کیفیت رابطه‌اش با این نویسنده بداند.

ویلیام بوید، منتقد نشریه گاردین، می‌نویسد: «ما نباید فراموش کنیم که او آن زمان چه شهرتی در همه جهان داشت. احتمالا این پنهان‌کاری و دروغ فشار بسیار زیادی را به او وارد می‌آورد... در هر حال شبیه معجزه است که ما امروز درباره این وجه از زندگی دیکنز هم چیزی می‌دانیم.»

اما این معجزه چگونه به وقوع پیوست؟
در جست‌وجوی نلی ترنان

در وصیت‌نامه چارلز دیکنز، اولین نامی که به چشم می‌خورد نام نلی ترنان است و تنها پس از نام اوست که اشاره‌ای نیز به همسر و فرزندان دیکنز می‌شود. اما انگار هیچ کس علاقه‌ای نداشت که نلی را بشناسد. به یک معنا، سال‌ها باید می‌گذشت تا آدم کنجکاوی مثل کلیر تاملین پیدا شود و این رد را بگیرد تا به پنهان‌ترین گوشه‌های زندگی دیکنز برسد. اما معجزه مورد اشاره منتقد گاردین پس از انتشار کتاب "زن نامرئی..." رخ می‌دهد، زمانی که یک فرد ناشناس نامه‌های نلی ترنان را برای کلیر تاملین پست می‌کند.

در حقیقت، تاملین در کتاب "زن نامرئی..." به دلیل کمبود مستندات پرسش‌های بسیاری را بی‌پاسخ قطعی رها ‌کرده بود که همین بهانه‌ای بود در دست منتقدانش برای به چالش کشیدن اعتبار گفته‌هایش:

«به من می‌گفتند که همه این‌ها مهمل و شایعه بی‌اساس است.»

اما نامه‌های نلی این امکان را برایش فراهم می‌کند که پاسخ اغلب این پرسش‌ها را دریابد. از این رو کتاب "زندگی‌ چارلز دیکنز" تکمیل‌کننده کتاب "زن نامرِیی..." است، اثری که فرایند تحقیق و نگارش آن چیزی حدود پنج سال زمان برد.

«رسیدن این نامه‌ها شگفت‌آور بود.»
طرحی از یک زندگی
بخشی از کتاب

    "وقتی زندگی چارلز دیکنز را می‌نویسی عبارت "در این ضمن" را خیلی به کار می‌بری. او مشغول نوشتن یک رمان بود. در این ضمن دنبال کار تئاتر هم بود. در این ضمن همسرش باز هم حامله بود. در این ضمن با ناشرش مشکل داشت و دعوا داشتند. در این ضمن تدارک سفر ایتالیا را هم می‌دید"

کلیر تاملین در جایی در پاسخ به این پرسش که چرا ما زندگی‌نامه دیگران را می‌خوانیم، گفته است: «چون ما آدم هستیم و جوری خلق شده‌ایم که دوست داریم بدانیم در زندگی دیگران چه خبر است. به این طریق چیزی هم می‌آموزیم و تجربه می‌کنیم.»

با این فلسفه ساده است که تاملین قلم دست می‌گیرد و زندگی چارلز دیکنز، نویسنده محبوب خود را از ابتدا تا انتها روایت می‌کند، روایتی که جذابیت‌های یک رمان و دقت یک متن تاریخی معتبر را توامان دارد.

می‌گویند که زندگی چارلز دیکنز مانند زندگی قهرمانان رمان‌هایش بوده و به همان اندازه سختی کشیده‌است تا به جلال و بزرگی دست یابد. اما باز حق مطلب ادا نمی‌شود. شخصیت او خیلی داستانی‌تر از شخصیت‌های رمان‌هایش بوده‌است؛ آدمی ماجراجو و به شدت پرانرژی. می‌توانسته چندین و چند کار سترگ را با هم انجام دهد، چنانچه دو رمان را همزمان می‌نوشته‌است:

«وقتی زندگی چارلز دیکنز را می‌نویسی عبارت "در این ضمن" را خیلی به کار می‌بری. او مشغول نوشتن یک رمان بود. در این ضمن دنبال کار تئاتر هم بود. در این ضمن همسرش باز هم حامله بود. در این ضمن با ناشرش مشکل داشت و دعوا داشتند. در این ضمن تدارک سفر ایتالیا را هم می‌دید.»

در زندگی‌نامه دیکنز آمده که وقتی هنوز نوجوان بود ناگزیر از کار در محیط خشن و سیاه کارخانه‌های قرن نوزدهم می‌شود، اما با همه این ناملایمات ‌ او در نهایت توانست "چارلز دیکنز" بشود، کسی که شاید همچنان برای بعضی‌ها مقدس باشد، اما برای ما یک نویسنده است، بزرگ‌ترین رمان‌نویس انگلیسی زبان در قرن نوزدهم.


 


منبع: بی بی سی فارسی




موضوع مطلب :

نمایش درایران



مقدمات
در دین های چند خدایی مثل هندوستان ویونان روحیه نمایش پذیری بیشتر از دین های تک خدایی مثل اسلام و زرتشت در ایران است .
به دلیل تعداد زیاد خدایان و جنبه گرفتن انسانی آنها و مراسم رقص و دعا در آنها جنبه های نمایشی بیشتر بوده(قصه ی خدایی با خدای دیگر)



نمایش های پیش از اسلام


در پائین مطالب و روایت هایی درباره گسترش نمایش پیش از اسلام در ایران است.


غریزه ی نمایشگری در بشر پیش از تاریخ در اجتماع های قبیله ای بروز کرد یک قبیله طایفه گرداگرد آتش بر مصارف گوناگون گرما, ترساندن حیوانات و......جمع می شدند و به رقص های ستایش به آرایش عجیب و صداهای ترس آورمیپرداختند.



جام گیتی نمای در نمایش نوری: این جام تصاویر یا سایه های تصاویری را به هر حال نشان میداده است.کوانکا مورخ اسپانیایی در کتابش تاریخ سینما از ایران هنری به نام لکانومانیکا طرز نشان دادن تصاویر در یک جام است نام برده.



درباره تعزیه مردم بخارا بر مرگ سیاوش دنباله ای در واقعیت دارد الکساندر ممونگینت تصویری از یک مجلس
از یک مجلس سوگواری سیاوش آورده ظاهرامطلق به 3قرن پیش از میلاد است.



روایت هایی درباره دوره اشکانیان که ضرف هایی بدست آمده که نقش های روی ضروف با پوشش مردم یونان و روم بوده, تیرداد برادر پادشاه ایران در روم از ترون هدیه ای خواسته بود یک بازیگر فارس خواسته بود (farce)(فارس یکی از نمایش های کمدی بوده)



در جنگهایی که در دوره های مختلف ایجاد میشده است یا روابط بین کشورها نا خواسته فرهنگهایی هنرهایی در میان مردم ردو بدل میشده است.



رقص های ایرانی از رقص های جنگاوران در رقص های پرستش رقص هائی که زنان در ستایش ناهید برای در خواست آب و باران و.....که زمینه نمایش وجود داشته است.



نقالان داستانه ای ملی را در کوی و برزن در میان مردم باز میگفتند نقالی ادامه یافت زیرا همه کس خوندن نمیدانست.



مدرک نمایش مهم دیگری که از دوره ی ساسانی داریم موضوع ورود دوازده هزار یا ده هزار یا شش هزار یا پنج هزار بازیگر و مطرب کولی از هندوستان به ایران است در زمان بهرام گور این بازیگران در ایران پراکنده شدن و به بازیگری خوانندگی نوازندگی و نمایش عروسک ها از پیشینه های انان بود.  


ادامه دارد....


منبع کتاب نمایش در ایران از بهرام بیضائی




موضوع مطلب :
   1   2      >
صفحه نخست            پروفایل مدیر وبلاگ            پست الکترونیک   
موضوعات
پیوندها
RSS Feed
بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 11
کل بازدیدها: 2424

 

دیکشنری آنلاین

دیکشنری آنلاین


مترجم سایت

مترجم سایت